همه چی از کجا شروع شد؟؟

سلامنیشخند.حالتون خوبه.لبخند

بعد از یک غیبت طولانی که داشتم و اینکه اصلا نه وقت داشتم و نه تمرکز, برای اینکه آپ کنم,میخوام بیام و شرح ماوقع(عجب کلمه ای)این دو ,سه, هفته اخیر و مقداری قبل از آن را بدهم...

یکم طولانی است.لطفا دندان بر سر جگر نهاده و من را تا انتها یاری بفرمایید...چشمک

اول, آخرش رو میگم که هرکی حال نداشت تا آخر بخونه,بره.خجالت

خب جمعه هقته پیش یعنی هفتم بهمن ماه عقد کنون من بود با همسری که از هر لحاظ برام جذاب بود.قلبخجالت

حال میروم اول ماجرا...(اونایی که حوصلشون سر رفته تشریف ببرن..خوشحال شدم.انشاءالله عروسیشون جبران کنم)

 

نا ک اوت اول(کلاسای دانشگاه):ابرو

این ترم خداییش ترم خوبی بود برام.چون با یک استاد ماهخجالت, که خیلی هم بهشون مدیونم و توی انتخابم هم نقش داشتن,کلاس داشتم.کلاس آئین زندگی با دکتر داوود پارسا.بچه های هم دانشگاهی که وبلاگم رو میخونید اگه تونسیتد حتما با ایشون درس بردارید.استاد ماهیه.یول

 این ترم که با ایشون کلاس داشتم,جلسه اول اومدن درمورد خیلی از چیزهایی حرف زدن که من تا اون موقع اصلا بهشون به صورت جدی فکر نکرده بودم.استرسذهنم شده بود همون مدلهای عادی که توی جامعه شکل گرفته.درس خوندن و رفتن سر کارو  پول درآوردن و زندگی شاد و مرفه.البته از حق نگذریم خیلی هم مادی نبودما.در هر حال از جلسه اول شیفته صحبت های جالب و جذاب استاد شدم.جزوشون هم عالی بود.از اول شروع کرده بود و بحث کرده بود که اصلا ما برای چی به این دنیا اومدیم و باید چه کاری انجام بدیم .. همون شعر معروف دیگه:

از کجا آمده ام/آمدنم بهر چه بود..

این شد که کم کم در پایه های فکری من تغییرات مهمی حاصل شد مبنی بر اینکه باید تجدید نظری در اهداف و کارهای زندگیم داشته باشم.متفکرمتفکر

این قسمت ماجرا را داشته باشید و تصور کنید که توی این 3 ماه ترم پاییز ,پایه های ذهنی و تفکراتم در حال تغییر بود...این تغییر از این طرف...

 

ناک اوت دوم(ماه محرم):ابرو

قبل از ماه محرم بود و حاج آقای دانشگاهمون -(حاج آقا حلواییان)معرف حضور بعضی از بچه ها هستند-

درمورد امام حسین (ع) و اینکه چی شد که تا این حد خودشون رو فدا کردند و فانی شدند و حالا خدا هر کاری که امام بخوان انجام میده و....صحبت میکردند....

هر روز بعد از نماز گوش دادن به صحبت های حاج آقا خیلی برام لذت بخش بودخیال باطل.من رو به این فکر فرو میبرد که نه بابا!من چه شوتم و خودم خبر نداشتم...این جا را هم داشته باشید....

 

ناک اوت سوم(خانه دومم,تالار):ابرو

توی تالار که میرفتم,انگاری که هر روز عمدا یک مطلبی میومد جلوی چشمم که هی میخواست به من تلنگر بزنه که دختر!مسیر زندگی و راه, اینی نیست که الان توشی..باید خودت رو تغییر بدی...تا جایی که یک بار ,بعد از خوندن یکی از مطالب, از شدت ناراحتی پشت کامپیوتر شروع کردم به گریه کردنگریه, که عجب خدای باحالی وعجب بنده بی حالی!!...

 راستی.روند تغییر فکری من را باید در این دو پست دیده باشید!اگر ندیده اید,حتما مطالعه بفرمایید...

بپر بپره..یک پرش متفاوت..

در تهران متفاوت هستید..کاملا متفاوت..

ضربه آخر:دو هفته قبل از محرم بود که مادر همسر با خونه ما تماس گرفتند جهت امر خیر...خجالت

اما یک نکته این وسط وجود داشت.که من هیچ وقت فکرشم نمیکردم که برام پیش بیاد.

اون هم زندگی کردن با یک طلبه بود.اون هم کجا.دور از خانواده.در قم...

من انگاری که اصلا دست خودم نباشه گفتم باشه.تشریف بیارن!!خجالت

اِاِاِ!!دختر چی میگی؟؟استرسحالت خوبه؟؟یولمتفکر

اما چیزی که باعث میشد زندگی در یک استان دیگه را بپذریم, این بود که اصلا قبل از همه این حرفها, قصد داشتم ارشد را در یک شهرستان دیگه بخونم و از خانواده دور باشم و زندگی مستقل را تجربه کنم...دوری از خانواده,روی پای خود بودن..دوست داشتم تجربشون کنم..و با خودم گفتم خوب!چی ازا ین بهتر..تازه تنها هم نیستی...یکی هست که مراقبته..مژه

اما با روحانی بودنشون چطوری کنار اومدم؟نگران

خب.من یک چیزی برام خیلی مهم بود اون هم اینکه همسرم حتما تحصیلات دانشگاهی داشته باشن.

 همسرم مهندسی معماری  دارند...تجربه کاری زیاد..خیلی از پروژه هاشون رو بهم تاالان نشون دادن....نکته بعدی برام این بود که چطوری میشه یک آدم زندگی به این راحتی رو که توش اینهمه پول بوده و اینهمه پیشنهاد کاری ول کنه و بره طلبه بشه؟واقعا چرا؟سوالسوال

پس معلومه هدفش خیلی مقدسه...معلومه همه چیز رو تجربه کرده دیده آخرش هیچی نیست و واقعا با عقل وعشق این تصمیم را گرفته..

 

قبل ازا ینکه ایشون بیان,کلی با دکتر پارسا صحبت کردم..گفتم:استاد شما خودتون روحانی هستید واز وضعیت بهتر خبر دارید و...

استاد گفتن:این راهی رو که میخوای در پیش بگیری باید خیلی از حرف ها,صحبت ها,کنایه ها,.. را تحمل کنی...خیلیا بهت خواهند گفت:فلانی,تو فرصت های بهتر این هم میتونستی داشته باشیعصبانی..به من میگفتن:برات حل شدست؟خودت قبول کردی؟منم گفتم:بله استاد.من قبول دارم.و استاد با نگاه مهربونش  و لبخند کوچکش گفت:خوشبخت بشید و انشاءالله هرچی خیره و...

 

جلسه اول ,اولین پنج شنبه بود که گویا خود همسر بهتر از من یادشونه:26 آبان..  .خجالت

من 10 تاسوال آماده کرده بودم که بپرسم..با پرسیدن هر سوال اونقدر همسر زیبا و جذاب پاسخ میدادند که من فقط همین طوری گوش میدادم...دوست داشتم فقط بشنوم..ضمن اینکه مشغول شمردن گلهای فرش بودیم هردویمان.(سرمون پایین بود)خجالت..بحث گاهی اوقات به منطق و فلسفه و.. میکشید..

جلسه اول گذشت..بدم نیامدمتفکر..خواستم فرصت دیگری هم به ایشان بدهم که از خودشان بگویند...

جلسه اول پایه های اعتقادیمان را با هم چک کردیم و فهمیدیم هردو اهداف مشترکی داریم.جلسه دوم درمورد خودمان صحبت کردیم...دیدم تعدادی از فاکتورهای مد نظر من را دارند..قلب

 

پس از چند روز فکرکردن و کلنجار فتنمتفکر با خود و بحث و مشورت با دوست و رفیق و خانواده,دیدم کفه مثبتشان بر کفه دیگر سنگینی میکند.گفتم چرا ردشان کنم.گزینه خوبی هستند.

 

بعد هم که محرم شد و فرصتی مناسب برای اینکه بیشتر فکر کنم و بیاندیشم.چون اتفاقی نیفتاده بود و میتوانستم ردشان کنم.اما یاد این جمله افتادم که:اگر کسی ایمان و اعتقادش خوب بود رو رد نکنیم...

 

بالاخره محرم و صفر گذشت و ما هم بله برون و عقد کنونمون رو گرفتیم..قلب.

آقا محمدقلب بسیار به فکر خدمت به آقا و سربازی ایشان هستند.این را در رفتار و کلامشان دیده ام.مژه

 به پیشنهاد ایشان ,چون 5 شنبه(6بهمن) روز مبارکی برای نکاح بود,رفتیم دفتر آقای طباطبایی(میشناسیدشون.توی تلویزین زیاد صحبت میکنند),عقد کردیم.بعد از آن هم رفتیم شاه عبدالعظیم برای شکر گذاری به پاس این همه محبت و الطاف خدا.فرشته

روز جمعه هم مراسم بود.بجای عروسی هم انشاءالله مکه خواهیم رفت.خیال باطل

 

این بود ماجرای این چند هفته حال و روز من...اوه

امیدوارم خدا کمکمان کند..شما هم خیلی دعا کنید.فرشته

 

چندتا عکس هم میذارم لذتشو ببرید:نیشخند

کارت عقد:

 

 

 

میوه های شب بله برون:

 

 

 

 

 من الان خیلی از عکسا دست خودم نیستناراحت..اینارم با موبایل خودم گرفتم.

در اولین فرصت که عکسا بیاد دستم,عکسای بیشتری میذارم..

اینم از عروسیه ماقلب...امیدوارم همه شما دوستای خوبم خوشبخت و عاقبت به خیر بشید..آمین..مژه

راستی از این پس خاطرات خودم و ایشان را حتما قرار خواهم داد..

فعلا..

التماس دعا..

یا علی..

/ 20 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدیان

سلام.من این حرفارو تایید میکنم.آقای ایشون رو میشناسم.خیلی آقای خوبیه.اصلا یه چیزیه.خیلی زندگی با ایشون لذت بخشه.با شناختی که از آقای شما دارم می دونم که خیلی خانم خاصی هستید که ایشون شما رو ژسندیدند.ولی حواستون باشه که عقاید ایشون فداکاری می خواد.

همسر

سلام جیگر.خوبی عزیزم.متنت خیلی خوب بود.واقعا لذت بردم.انشاالله بتونم اونی که انتظار داری برات باشم.منم رو کمک شما حساب میکنم.یه چیزی هم بگم:برو صد هزار بارشکر کن که یه شوهرت می خواد سرباز امام زمان باشه(شخص حقیقیم رو نمیگما _ما که آدم درست و حسابی ای نیستم-اما شخصیت حقوقیم خیلی ارزش منده(روحانیت)). منم تا حالا 15 تا تو سجده شکر ذکر شکرلله میگفتم ولی الان شده 16 تا.یعنی یکی بخاطر شما.

paradise

سلام. بهتون تبریک میگم. ان شاء الله که زیر سایه خدا و والدین محترم تون، زندگی امام زمانی داشته باشید.

apr

بسم الله الرحمن الرحیم سلام برای بارسوم میگم: مبارک باشه.[لبخند] چه دعایی کنمت بهترازین،خنده ات از ته دل،گریه ات از سرشوق،نبود هیچ غروبت غمناک..... همیشه ودرهمه حال وبا هم ،خدایی وولایی باشید. یاحق [گل]

مریم

به به مبارکا باشه[دست] به پای هم پیر شین ایشالله[گل]

زیبا

[لبخند]تبرک فراوان خیلی خوشحال شدم امیدارم خوشبخت بشی

زیبا

راستی امیدوارم امتحان ارشدتوخوب بدی[لبخند]

زیبا

درباره انقتاب هم مطلب بنویس شماکه خوب مینویسی[لبخند]

تازه مسلمان

سلام تبریک میگم انشالله در کنار هم خوشبختی رو بیشتر تجربه کنید. درپناه حضرت حق بمانید التماس دعا یاحق

تینا

سلام عزیزم برات ارزوی خوشبختی میکنم مطالبت عالی بود راستش اولش ریز ریز شروع شد تا به عکسا رسید قلبم پر حسرت شد خوشحالم میبینم که این همه از زندگیت راضی هستی و احساس خوشبختی میکنی منم خیلی دوست دارم با یه روحانی ازدواج کنم برام دعا کنید