کمک میکنی...کمکش نکردند..توجه کردی..توجهی نکردند..

تابستون و آفتاب داغ رو فکر کنم همه ما تجربه کرده باشیم.وقتی که توی گرمای 40 درجه مجبور باشی زیر آفتاب,روی آسفالت داغ خیابون راه بری و کفشهات از شدت حرارت زمین,شروع به ذوب شدن میکنه.توی بدو بدو ها ؛ که دوست داری خودت رو به یک سایه بونی برسونی؛ که شاید یک ذره از شدت گرما کاسته بشه,نا گاه کودکی را میبینی که در خیابان گم شده است.صورتش به شدت سرخ شده,لب هایش از تشنگی خشکیده و گریه می کند.
خودت را به او میرسانی ومیگویی گریه نکن عزیزکم.چه اتفاقی برایت افتاده؟او در میان هق هق گریه هایش ,از تو پدرش را میخواهد.و تو خودت را به آب و آتش میزنی تا پاسگاه پلیسی,چیزی پیدا کنی و این کودک را به آنها برسانی یا اگر خیلی وقت داشته باشی سعی میکنی در جیبهایش به دنبال یک نشانی یا تلفنی,چیزی بگردی,شاید پدرش را پیدا کنی...
پا به پای تو می آید از بس شوق دیدار پدرش را دارد..با امید به چهره ات نگاه دوخته و انتظار دارد هر چه سریعتر او را به پدرش برسانی..تو میدوی و او هم میدود..می ایستی و او هم می ایستد...خسته نمیشود چون میداند تو تنها امید او هستی...


بالاخره تلاشت را به پایان میرسانی..بالاخره او را به یکی از بستگانش میرسانی..بالاخره میرسانی..گریه اش را بند می آوری..

 وقتی به خانه برگشتی و ماجرا را مرور کردی,آن را به همه اعضای خانواده ات گفتی,از شوق کمک به یک کودک,در پوست خودت نگنجیدی,شاید لحظه ای مغزت جرقه ای بزند و تو را به سالهایی بسیار دور ببرد...زمانی که یک کودک در گرمای داغ و زیر آفتاب,در حالی که به شدت گریه میکرد,پدر و برادر و عمویش ر ا از دست داده بود,میدید که عمه اش دارد کتک میخورد,؛سراغ پدرش را میگیرد و دشمنانی که ذره ای رحم و مروت در دلشان نیست,به جای اینکه او را آرام کنند,به خواسته اش توجه کنند,به ناله اش گوش دهند, که همواره سراغ پدرش را میگیرد,..او را تهدید به کتک زدن میکنند  زمانی که دل های سختتر از سنگشان تاب نمی آورد و دیگر اعصابی برایشان نمی ماند,و او را از روی ناقه  شتر به پایین پرت میکنند,تا سیر تکرار شدن ظلم به این خاندان تکمیل شود و پهلویش مانند پهلوی مادرش بشکند و ناله از سر دل بکشد و بگوید:یا اماه...

پس از آن بیشتر به فکر فرو میروی..که ظلم چه حدی میتواند داشته باشد..بی رحمی چه عمقی میتواند داشته باشد..

اگر دلی داشته باشی,خواهد شکست...

التماس دعا...


/ 8 نظر / 15 بازدید
Avin

"الحمدلله علی عظیم رزیتی.." ستایش خدای را بر بزرگی مصیبتم... متن زیبایی بود،مثل همیشه.[گل]

paradise

سلام... عزاداری هاتون مقبول؛ ""پا به پای تو می آید از بس شوق دیدار پدرش را دارد..با امید به چهره ات نگاه دوخته و انتظار دارد هر چه سریعتر او را به پدرش برسانی..تو میدوی و او هم میدود..می ایستی و او هم می ایستد...خسته نمیشود چون میداند تو تنها امید او هستی..."" متصور شدن این حرفها در صحرای سوزان کربلا، هم جگر می خواهد و هم فهم، که بنده ندارم ولی با این حال، بسیار می سوزم... السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین . . . التماس دعا

armin

سلام وب زيباي دارين با مطالب زيبا خيلي خوشحال ميشم به وب من سر بزنيد. اگه با تبادل لينك موافق بودين خبرم كنييد...... [گل][گل]

مهدی.(همراه دل)

سلام....ممنونم دوست عزیز.. یه من مطلبتونو توی جی تی خوندک و اومدم به سایتتون سر زدم...خیلی زحمت کشیدی ..واقعا دلنشین و زیبا بودن...مطالب این صفحه رو کامل خوندم و لذت بردم...

فردین

سلام خیلی مطالب زیبایی دارید من که خیلی لذت بردم موفق باشید وپیروز کارتون حتما ادامه بدید

L.payam

دیدید اشتباه نکردم همون موقعا نخوندم؟ اللهم کل لولیک الفرج

apr

بسم الله الرحمن الرحیم سلام بامقداری تاخیر ماجرایی واقعی رومینویسم برات.... همین شام غریبان امسال،آبجی کوچیکه ما خادم افتخاری حرم حضرت احمدبن موسی (ع) هست.بامادرم خواستیم برگردیم خونه گفتیم قبلش یک سر بزنیم به آبجی مون. آبجی ما اون شب شیفتش گیت جنوبی حرم بود جایی که مستقیم از یک بازار قدیمی سر درمیاری واصولا جای ترسناکی هست. همینطور که بودیم یک دفعه خانمی اومد داخل گیت درحالی که دست دخترکی هم دستش بود گفت خانم این دختره گم شده باورت نمیشه شاید 4سالش هم نبود والبته توی اون سرما باپای برهنه...وخیلی ترسیده بود همین که مامان ما رو دید انگار که دنیا روبهش دادند دست انداخت بغل مامانم به گریه کردن... از لهجه اش فهمیدیم اصفهانیه... خلاصه آبجی مون بچه روبرد دفترحرم..بعداز10دقیقه ای مادرش اومد بچه روبرد مادرش بنده خدا ازبس گریه کرده بود نای حرف زدن نداشت . معلوم شد بین نماز ازخدابیخبری به هوای چندتکه طلای این دخترک معصوم بچه روباخدش میبره بعد توی همون هوای سرد وپابرهنه توی اون بازار رهاش میکنه.... شب شام غریبان فکرکن. آبجی ام اینقدر گریه کرد.... یاحق