به کجا چنین شتابان...

امروز با خبر شدیم که پدر یکی از دوستان داداشم که البته من هم میشناختمشون و سنی ازشون گذشته بود و مغازه داشتند نزدیک منزلمون و پیرمرد با خدا و با صفایی بودند و خیلی ها ایشون رو با نام حسین کاشی میشناختند(کاشانی بودند),پدرم بیشتر اوقات برخی لوازم را از مغازه ایشون تهیه میکردند,به رحمت ایزدی پیوسته اند در بیمارستان.خب ناراحت شدیم.مادر با منزلشون تماس گرفتند تا با همسرشون صحبت کنند ولی همون دوست داداشم پشت تلفن که احسان نامی هم هستند گفتند که حاج خانم حالشان خوب نیست و نمیتوانند صحبت کنند.

 

بعدش من الان دارم به این فکر میکنم که چقدر این آدمیزاد به هیچی بنده.یعنی اینکه اصلا نیمشه گفت فردایی هم هست یا نه.آدمی که تا همین چند روز پیش داشت در کنار ما نفس میکشید و زندگی میکرد,حالا دیگه نیست.رفت به رحمت خدا.دارم فکر میکنم که بیام و عمر آدمیزاد رو با یک ترم دانشگاهی مقایسه کنم.وقتی که اوایل ترم هست,همه دانشجوها اکتیو هستند و آدمای درس خونی هتسند و این رو میتونیم بگذاریم به نام مرحله کودکیمون که بچه های پاکی بودیم.

 

بعدش این دانشجوها سه هفته که میگذره کم کم شیطنتشون گل میکنه و کلاسهارو میپیچونن و یک روز درمیون میان دانشگاه و بعضا کارهای خلاف هم میکنند توی دانشگاه.این میشه همون مرحله نوجوانی و  جوانی که ماها تجربه کردیم و دوس داشتیم خیلی چیزهارو ازش سردبیاریم و خیلی کارها را میکنیم و میگذاریم به حساب جاهلیت و امید داریم به رحمت خدا که میبخشدمون.بعدش موقع میان ترم که میشه استاد میگه شوخی بردار نیست و باید خوب بدید.اونجاست که یک سری سرشون به سنگ میخوره و دوباره میرن دنبال درس.این میشه همون 40 سالگی که خدا به ما گوشزد میکنه که بعد ازاون دیگه به طور جدی گناهان رو پیگیری میکنه و دیگه از گذشت و پرده بوشی خبری نیست.بعد که به آخرای ترم نزدیک میشیم و میدونیم که بله دیگه واقعا امتحانی در کار هست وباید بشینیم درس بخونیم,تند تند کتاب رو ورق میزنیم و کلی هم استرس داریم.بعدش این میشه همون دوران پیری که تازه یادمون میفته خدایی هم بوده و ای دل غافل که هیچ کاری نکردیم و یاد امتحان برای دانشجو و یاد مرگ برای ادم هرلحظه تنش رو میلرزونه.

 

یک سوال!!خب چه آزاری داریم وقتی الان وقت داریم نمیریم دنبال آدم شدن؟؟؟؟؟

/ 4 نظر / 12 بازدید
شکیل

آینه بهترین دوستمــه ؛ چــون وقتـــی‌ گــریــه مــی‌کنـــم ، نــمـی خنــده ... ! ((چارلی چاپلین ))

سلام.استفاده کردیم.آدم باید همیشه به خودش تذکر بده.تذکر یعنی یادآوری.یعنی یه چیزی که بلدی رو خودت یا یکی دیگه بهت بگه. جمله آخرتون رو دقیقتر میخام بگم:اصلا معلوم نیست ما چقد فرصت داریم.پس هر لحظه باید منتظر مردن بود.حتی موقعی که عروس خانومیم.حتی تو برنتمه خاله شادونه.

سکوت

سلام عزیزم.خوبی؟ دنبال من ؟ چرا؟ خدا رحمتشون کنه. بهت پیشنهاد می کنم دعای چهلم صحیفه سجادیه رو بخونی. هروقت بهم میگن کسی مرحوم شده اون دعا رو می خونم.خیلی آروم میشم.راستی اینکه نمی دونی می خوای چی کار کنی برات پیشنهاد دارم. ادامه تحصیل بده.خودم مشاور تحصیلی ام. اگه خواستی وقت بذاریم برات تا بهت بگم از کجا شروع کنی.ممنونم.

غلامی

سلام خوبی خوش میگذره من با این قسمت حرفت مخالفم که بعد 40 گناه کنی خدا نمی بخش؟ پس حر چطور بخشیده شد؟ سنش که فک کنم بالای 40 بود یا خیلیای دیگه