رفتن به گدشته 1

گاهی دلت میگیرد از این همه سرعت..از این شتاب در گذر ساعت و دقیقه و ثانیه..

دلت میخواهد فریاد بزنی:"وایسید..من تحمل این همه سرعت رو ندارم..من طاقت این همه تغییر آنی رو ندارم.."

دلم فریادی میخواهد از جنس شکایت..شکایت از خودم,و خودم, وخودم..از اینکه چرا روزهای زندگی ام را با عجله گذراندم...

از اینکه چرا ساعتها و دقیقه هایش را مزه مزه نکردم..

از اینکه چرا نایستادم و با صدای بلند از خدا بخاطر پدر ومادر مهربانی که دارم تشکر نکردم..

از اینکه چرا قهقه های دوران دبستانم بلندتر نبود..

از اینکه چرا خنده ها و پچ پچ های دوران راهنمایی و نوجوانی ام ریزتر و بیشتر نبود..

از اینکه چرا عمق دوستی های دوران دبیرستانم کم بود..

از اینکه چرا فرصت نکردم با خانواده ام بگویم و بخندم و حسابی شاد باشم از بودنشان..

از اینکه چرا گاهی با خواهرم خلوت نکردم..چرا با او پچ پچ های خواهرانه نداشتم..

چرا غافلگیری های خواهرانه برای برادرهایم نداشتم..

از اینکه چرا شیطنت های دانشجویی ام با دوستانم کم بود..

از اینکه چرا همیشه عجله داشتم زود تمام شود..

مدرسه زود تمام شود,دانشگاه زود تمام شود,دوره عقد زود تمام شود,نرگس (دخترم)زود قد بکشد و کارهایش را خودش بکند.....

stop!!

چکار میکنی؟زود تمام شود که چه بشود؟..زندگی همین حالاست..زندگی همین لحظه است که با انگشتهای ظریفت روی دکمه های کیبورد فشار وارد میکنی و دقیقه هاییست که دخترت میدود و میخندد و تو مشغولی....

چند صباح دیگر بزرگتر که شدی دلت برای خنده ها وشیطنتهای کودکت تنگ میشود... 

آه که چقدر از دست خودم شاکی هستم..خدایا من شاکی خصوصی خودم هستم..چرا زندگی ام را درست مزه نکردم؟چرا روزهای عمرم را طوری گذراندم که الان جز مهی در دوردست در ذهنم چیزی نباشد..؟خدایا میخواهم مرا به زندانی سخت محکوم کنی..زندانیم کنی در ساعتها و ثانیه ها..تابنشینم و به کار بدی که کرده ام فکر کنم..خدایا من نمیتوانم با این سرعت دنیایی کنار بیایم..خدایا کمکم میکنی...

/ 0 نظر / 17 بازدید