برای پدرم...

همیشه حس خاصی نسبت به پدرم داشتم.نمیدونم چرا؟مثلا برای مادرم نیومدم یادداشت بنویسم در صورتی که شاید گاهی با مادر احساس راحتی بیشتری داشته باشم.نمیدونم چه سری هست که دخترا بیشتر بابایی هستند.یادم میاد از همون کودکیم تمام تلاشم رو کردم که برای پدرم حداقل یک کادو یا یک مطلب آماده کنم.یادمه یک بایر یک شعری براش گفتم که با هر بیتش خودم گریه میکردم.

چند وقت پیش بابام اون کاغذ که توش شعر گفته بودم  رو از لای مدارک و اسنادش پیدا کرده بود و به من نشون داده بود و میگفت که ببین چه دختری دارم.چه مهربونه.من همچین دختری ور دارم میفرستم قم...تازه قدرم رو میدونست..آخی.بابایی مهربونم....

امروز که خوابیده بود و من داشتم بهش نگاه میکردم و بالای سرش نشسته بودم,احساس کردم که چقدر شکسته شده.چقدر سنش بالا رفته.چه زود بزرگ شدم.انگار نه انگار که همین دیروز بودش که از راه رسید و منم بهش اصرار کردم که منو بغلم کنه و از روی زمین بلند کنه و اونم با وجود خستگی زیاد,این کار رو میکرد.دلم میخواد گاهی دوباره بچه بشم و توی بغلش جا بشم و اونم منو بغل کنه و برام حرف بزنه.یاد اون روزها به خیر که از صبح بیدار میشدم و میدیدم که بابای کارمندم نیست  ورفته سرکار و تا شب از مامانم میپرسیدم که کی برمیگرده؟

یا وقتایی که شبها طولانی بود و ساعتها از غروب میگذشت و بعد پدرم وارد خونه میشد.منم همیشه بهش میگفتم که دوچرخه قرمز 16 ام رو ارتقا بده به دوچرخه 20 صورتی.همیشه صدای در که میومد,میرفتم پشت در رو نگاه میکردم و میدیدم که بابا اومده ولی از چرخ خبری نیست...اون موقع ها خیلی ازش دلخور میشدم اما حالا میفهمم که دلخوریم بی مورد بوده...

یادم نمیره وقتی برای اولین بار,کمکی های دوچرخه ام رو بابام باز کرد و من اولش با کمک پدر و  بعد هم خودم حرکت کردم.چه روزهای قشنگی بودن..

یادم نمیره که اون شب دوست داشتم کاشان بمونم و بیشتر با بچه های داییم بازی کنم و بابام با وجود اینکه فرداش باید میرفت سر کار,قبول کرد و فردا صبح زود راه افتادیم و بابا ساعت 9 رسیده بود  سر کار.همه ما خوابیده بودیم و بابام رفته بود به کارش برسه.یادمه صبحش که بلند شدم,از خودم بدم اومد و گریه کردم برای بابام...

یادم نمیره که شبها کابوس میدیدم.مثلا میدیدم که آدم بدها دارن با دِلِر بابام رو سوراخ سوراخ میکنن و منم توی خواب گریه میکردم و وقتی بیدار میشدم,میدیدم که توی اغوششم و بیشتر خودمو لوس میکردم و گریه میکردم و اونم همش دست میکشید روی سرم و میگفت عیبی نداره..

حالا که اشکام جاری شدن,میفهمم که چقدر دوستش دارم,چقدر قلبم براش میتپه,چقدر گاهی اوقات محتاج آغوش مهربونشم ,چقدر بعضی وقتها دوست دارم ببوسمش و به خاطر همه محبت هاش تشکر کنم ازش...

یادم نمیره,عیدها مارو میبرد مغازه دوستش که اسباب فروشی داشت و ما میتونستیم هر اسباب بازی که دوست داریم,برای خومون انتخاب کنیم و اون عیدیمون بودش...

یادم نمیره توی حیاط برام تاب درست کرده بود و من هر روز عصر میرفتم تاب بازی میکردم و بابام هلم میداد و از اینکه بابای به این خوبی دارم خیلی خوشحال بودم...

یادم نمیره صبح ها من رو میرسوند به مدرسه ام با اینکه خودش هم کلی دیرش شده بود و بازهم با تمام وجود این کار رو میکرد..

یادم نمیره مدرسه که ازم پول میخواست,من یک چک از طرف بابام می آوردم و تمام پول رو یک جا پرداخت میکردم و با افتخار به اون خانمه که داشت چک رو میگرفت نگاه میکردم و از غرور داشتن پدری که مثل کوه پشت سرمه,سرشار بودم.

یادم نمیره موقعی که دوم دبیرستان بودم و شب اول ماه رمضون سکته قلبی کرد و ما افطارمون شد بغضی که از غم ناراحتی پدر نشسته بود توی گلمون و نمیذاشت چیزی بخوریم.اون موقع بود که با تمام وجود فهمیدم چقدر دوستش دارم و میخوام که سایه اش همیشه بالای سرم باشه.توی بیمارستان وقتی روی تخت دیدمش,بغض کردم و خواستم هرچه زودتر برگرده خونمون.

بله...

پدر یعنی همه آنچه که من الان هستم...

پدر یعنی همونی که اگه در کنار مادرم نبود,الان معلوم نبود که چه سرنوشتی داشتم...

خدا را شکر به خاطر این پدری که دارم...

روزت مبارک...:-)

/ 10 نظر / 9 بازدید
شکیل

الهی بابات زنده باشه تو هم مثل من بابایی هستی؟ اخه باباها خیلی مهربونن مگه نه؟

paradise

پدر .. پدر .. پدر .. پدر .. هر چه که تکرار می کنم این وجود آسمانی را ، سیر نمی شوم ... خدایا ، پدر و مادرهامون رو برامون نگه دار ... زیر سایه ی لطف و رحمتت .

یکدوست

سلام [گل] ان شائ الله خدا پدرتون و همه ی پدرها رو حفظ کنه [فرشته] امیدورام همیشه شاد باشید [لبخند]

khatere

سلام . ممنونم که به من سر زدی . خدا پدرتون رو حفظ کنه . من که پدرم 20 ساله که فوت کرده . تنها شدن حس خیلی بدیه . امیدوارم سالهای سال پدر شما و همه پدرای دنیا در کنار خانواده شون سالم و شاد زندگی کنند دست مهربونشو ببوس

غلامی

سلام نازنین چه قشنگ نوشتی خوندمو چشام پر شد دلم پر از پدر شد خدا همه پدرا رو سالم نگه داره روزشوم مبارککککککککککککک

غلامی

سلام ایشالله که زودتر بری سر خونه زندگی خودت وارد بخش جدیدی بشی پدر مادرای ما هم ازدواج کردن این جداشدن بخشی از زندگیه مثه جدا شدنمون از اون دنیا وقت تولد با جدا شدن از پدر مادر وقت مدرسه یا بزرگترش وفت ازدواج الان سخته عادت می کنی فک کنم سختتره برات چون احساس می کنم به شدت عاطفی هستی واین جاس که نقش شریک خیلی مهمه ایشالله خوشبخت باشین این روزام می گذره[ماچ]

مریمی

سلام گلم اره قبول دارم دخترا بابایی هستن این پستت رو که خوندم یاد خودمو بابام افتادم منم راجع به بابام نوشتم قبلا اینم آدرسشه http://paradise777.persianblog.ir/1390/10/24/ روز پدر رو به بابای گلت تبریک میگم سایش از سرتون کم نشه[قلب][گل]

خیلی قشنگ بود.بیاد اون پدرایی که الان نیستند و جایشون خالیه،یا نه،جاشون از قبل هم پرتره بخیر.همونایی که خدا بعد از شهادتشون خودش جاشونو پر کرد.انشالا بچه های من هم سرنوشت اونایی رو پیدا کنن که خدا جای باباشونو پر میکنه.شهید بشم